درد و دل
این دردها به درد دل من نمی خورند...
این دنیا پر است از زیبایی ها. پر است از لذت. اما پیدا کردن لذت ناب سخت است. شاید برخی از گناهان خیلی لذت داشته باشند. اما همه زود گذر اند. لذت ناب را در همه چیز نمی توان پیدا کرد. من زیاد به دنبال لذت مانا و پایدار گشته ام. پیدا کردن اش کمی سخت است. وقتی یک چیز جدید یاد می گیرم و می فهمم، عجب لذتی دارد. من در نوشتن و شعر گفتن هم لذت خاصی را دیده ام همین طور در کتاب خواندن. و نگاه مهربانانه ی مادر، لذتی عجیب دارد. اما یک لذت عجیب هست که کمی دل گیر به نظر می رسد. قدم زدن زیر باران... ناب ترین لذت این دنیاست... * خدایا به خاطر باران دیروز شکر. خیلی حال دادی. ** سرما خورده ام و سه شب بود از تب خوابم نبرده بود. دیروز نیم ساعت زیر باران خدا راه رفتم. همه تمسخرم کردند. اما... فکر کردم، حالم بدتر شود. ولی خوب شدم. مادر می گوید باران بیماری ها را می برد. و من می گویم باران هر چیز زشت را می شوید و می برد. دیشب آرام خوابیدم. *** خوش حالم که خوش حالی... **** اولین کاروان هم رفت خانه ی خدا. خدایا کی ما را دعوت می کنی؟ پاییز، بوی برگ های باران خورده؛ صدای خش خش برگ ها زیر پا. درخت های سر به زیر نم کشیده و خیس. بادهای سوزناک اما مهربان. آسمان گرفته و ابری و هوایی با سردی ملایم و دوست داشتنی. رنگ هایی بیشتر از رنگ های هزار جعبه مداد رنگی. برای من پاییز یعنی داشتن همه ی این ها، یعنی داشتن یک دنیا چیزهای عاشقانه. پاییز دوباره از راه رسیده و قرار است همه ی عاشقانه هایمان را دوباره با هم تکرار کنیم. آسمان پاییز می خواهد برای من ببارد و بادهایش مرا با خود ببرند. برگ هایش برایم خش خش کنند و رنگ هایش چشمانم را بنوازند. من و پاییز پریم از رازهای عاشقانه و فقط آسمان می داند که چه عشق بازی ها بین من و باران و باد و درخت شده است. آه! دلم یک جای خلوت و دنج می خواهد برای رقصیدن با باران و گریستن با آسمان. یک دنیا درخت و یک دنیا برگ و رنگ دلم می خواهد. تا راه بروم و برگ ها برایم خش خش کنند. بعد آسمان نم نم ببارد و برگ ها خیس بخورند و از صدا بیافتند. باران شدید شود و من زیرش خیس شوم. شاید اگر می شد مثل سهراب زیر باران پیرهنم را در می آوردم و می خواندم عشق را زیر باران باید برد. باران تند می بارد می دوم، می خندم، می گریم و باز آرام راه می روم و پر از اندیشه ی این باران. باد می آید و چادرم را این طرف و آن طرف می برد و به صورتم می زند. باد آرام سیلی می زند و صورتم سرخ می شود. من می خندم. من با عاشقانه هایم دوباره می خندم و دست باد برای خدا بوسه های فراوان می فرستم. خانه می آیم. مادر غرغر می کند و لباس هایم را در می آورد. مثل شیر آب، از چادرم آب می آید. عطسه می کنم. سرما خورده ام. می خندم. می روم کنار پنجره و به باران نگاه می کنم و چای داغ می نوشم. بعد دوباره می خندم. گرمای چای به صورتم می خورد و من دنیا را با تمام خوبی هایش استنشاق می کنم و بدی هایش را با بازدم پس می دهم. اما سال هاست که دیگر پاییز فرصت عشق بازی به من نمی دهد. نمی دانم قصور از من است یا پاییز قهر کرده یا طبیعت پاییز را محروم کرده است. نمی دانم. می روم کنار پنجره، نه درختی است و نه برگی. همه جا سنگ و سیمان است. آسمان گرفته، اما خیال باریدن ندارد. لابلای سی دی هایم می گردم تا دیسک اخوان را بیابم. سی دی را می گذارم. اخوان ثالث آرام می خواند: جامه اش شولای عریانی ست... پادشاه فصل ها پاییز دلم برایت تنگ شده بود،خواستم مثل همیشه با تو و برای تو حرف بزنم. با این که هرگز ندیدمت اما دلم برایت تنگ شده است. دلم برای آن نگاه های مظلومانه و زیبایت تنگ شده است. یادت می آید سال ها پیش یک نقاشی از تو در اتاق داشتیم.هر وقت از دستم راضی بودی، توی عکس به من می خندیدی و هر وقت ناراحتت می کردم اخم می کردی. شاید هیچ کس یادش نیاید اما من خوب به یاد دارم. پنج شنبه آمده بودم گل بارانت. خیلی های دیگر هم آمده بودند. همان هایی که فکرش را هم نمی کردم که بیایند. پنج شنبه آمده بودم تا دور از نگاه های دیگران برایت دو قطره اشک بریزم. برای تو که نه، آمده بودم برای خودم بگریم. اما یادم افتاد که تو فقط مال من نیستی. تو مال هزاران نفر دیگری. بین خودمان باشد، حسودیم شد. خیلی ها آمده بودند گل بارانت. من خودم را کنار کشیدم تا بیایند و با تو راحت باشند. فکر کردم می آیند گریه می کنند. می آیند با تو درد و دل می کنند. می آیند حلالیت بگیرند. می آیند قول بدهند که راهت را ادامه می دهند اما نه... فقط آمدند که بگویند ما آمده ایم. دختر های بزک کرده با رژ های صورتی آمدند روی مزارت گل گذاشتند. با گلاب مزارت را شستند و بعد از دوازده زاویه با مزارت عکس گرفتند. از قبل کلی فیگور تمرین کرده بودند که کنار مزارت بگیرند. آمدند با فیگور های قشنگ عکس هایشان را گرفتند و رفتند. اصلا به نام روی مزارت، به عکست،به تاریخ و عملیات شهادتت نگاه هم نکردند و رفتند. آمدند که بگویند ما مقام شهدا را پاس داشتیم! با یک گل و یک گلاب و چهارتا شعر سوزناک و دو دکلمه ی پر از شعار و یک برنامه ی سوری. برنامه شان را گرفتند و گزارش هایشان را نوشتند و رفتند. نمی دانم در راه که دارند می روند اصلا به این فکر می کنند که چرا آمده بودند،برای چه و برای که آمده بودند. اصلا به تو و راه تو و هدف تو فکر می کنند.بگذریم عمو. آن ها رفتند و من و فاطمه ماندیم کنارت. فاطمه از حرف های چرند همکارانش گفت که به تازگی پشت سرت می زنند. بعد هر دو با هم به خاطر مظلومیتت گریستیم. به خاطر مظلومیت تو که نه، به خاطر مظلومیت خودمان گریستیم. به خاطر تنهایی خودمان گریستیم. ببخش اگر گاهی اوقات از دستت خسته شدم. ببخش اگر ضعف بدنی باعث شد که بد و بیراه بارت کنم. ببخش اگر درکت نکردم. ببخش اگر خواستم که زودتر بروی. باور کن روحم هیچ وقت از تو نخواست که بروی. اگر خواهشی بود. خواهش جسم بود و نفس. نه خواهش روح. حلالم کن اگر سال دیگر به جای مهمانی تو مهمان خاک بودم. دعا کن حداقل مهمان خوبی برای خاک باشم. برای تو و خدا که مهمان خوبی نبودم. به حرمت بغض های نیمه شبم حلالم کن. خداحافظی سخت است. دلم برایت تنگ می شود. دلم برای تمام لحظات روحانی ات تنگ می شود. حلالم کن رمضان خداحافظ رمضان... خداحافظ التماس دعا
اما با آثار گناه چه می کنم. با پرده و حجابی که با این گناه بر دلم نشسته است چه می کنم. با تاریکی و زنگاری که قلبم را گرفته است چه می کنم. با فاصله ای که هر روز به واسطه ی این گناه ها بین من و تو ایجاد می شود چه می کنم. چه می کنم خدای من. دارم چه می کنم؟ بعد در دعای کمیل می گویم دلت می آید مرا بسوزانی؟ و در جوشن کبیر می خوانم ای آن که عذابت عدل است از آتش جهنمت نجاتم بده. من طاقت آتش ندارم. اگر چه این در این دنیا خودم با همین دست های خودم گاهی آتشی می افروزم که از آتش تو هم سخت تر است. اصلا آتشت به کنار. با دوری ات چه کنم. با بی محلی ات و بی اعتنایی ات. اصلا بدون تو چه کنم؟ خودت بگو. دلت می آید خودت را از من بگیری. من بهشتی را نمی خواهم که از جهنم بدتر باشد. بهشتی را نمی خواهم که هلم بدهند داخلش بعد بگویی بیا این هم بهشت، مگر همین را نمی خواستی؟ بعد من را از یاد ببری. اگر چه می دانم فراموشی در تو راه ندارد. ولی اگر بخواهی می توانی خودت من را از یاد ببری. من بهشتی را نمی خواهم که هزار مرتبه از علی و فاطمه و محمد دور باشم. اصلا من بهشت نمی خواهم. خودت را به من بده. اگر چه بی لیاقتی ام به همه اثبات شده است. ببخش اگر بندگی ام یادم می رود. خدایا، من خود خود خودت را می خواهم. خودت را به من بده. *مطمئن باش آن قدر دعا می کنم تا شفایت را از خدا بگیرم. حتی اگر شفایت در رفتنت باشد. من و بچه ها همیشه به یادت هستیم. ** می دانی که یک گوشه ی ذهنم مال توست. ذهنم که نه. گوشه ای از قلبم مال توست. دعایت می کنم تا این طناب پوسیده ای که برای خودت ساخته ای خفه ات نکند. دعا می کنم که فقط به او دل ببندی. ببخش عزیزم اگر گاهی اوقات شعار زیاد میدهم. مرا به خاطر همه ی حرف هایم اگر یک روز دروغ از آب در آمدند ببخش. اصلا تو همین طور ببخش. آدمی به دنیا آمد، زندگی کرد و بعد مرد. داستان زندگی ما همین یک جمله است. یک داستان مینیمال و کوتاه. فقط باید زیبا زندگی کرد. خدایا در این ماه عزیز توفیق زیبا زیستن را نصیب همه ی ما بفرما. التماس دعا یادم باشد کودکی ام را احضار کنم تا برایم خوبی ها را اقرار کند. آری، حتما باید کودکی ام را احضار کنم تا اعتراف کند که وقتی کودک بودم چه عاشقانه منتظرت بودم. آن موقع ها فارغ از هرگونه حساب های دنیایی عاشقانه منتظرت بودم. بزرگتر که شدم دنیا چرتکه ای دستم داد تا حساب و کتاب کنم و حالا مثل خیلی های دیگر به خاطر دودوتا چارتای زندگی منتظرت هستم. چرتکه که بیاندازی میبینی بالاخره باید بیایی. بالاخره یک نفر باید بیاید تا جهان درست شود!!! و البته به نفع من!! نه نه من محاسبه گر نیستم که حساب کنم. اصلا نامبرینگم خوب نیست! باید کودک درونم را احضار کنم تا به تو، به تو که نه؛ به خودم ثابت کنم که عاشقانه منتظرت هستم. می دانی کمی میترسانندمان، بعضی ها از روی جهالت و بعضی ها هم از عمد می ترسانندمان. می گویند اگر تو بیایی، میزنی، میکشی، خون میریزی. راست می گویند؟ نه می دانم که دروغ می گویند. مگر می شود مثلا بوش را بکشی بعد مرا هم با همان شمشیر بکشی. مگر می شود؟ یعنی منو بوش یکی هستیم..نه می دانم که این طور نیست. چرا از خوبی هایت نگفتند؟ چرا نمی گویند تو مهربان ترینی. تو فقط می آیی و عدالت را بر پا می کنی. فقط همین. همه و من از عدالت تو میترسیم. آری، همه مان از عدالت میترسیم. میترسیم که فردا صبح که بیدار شدیم با پسرک گدای سر کوچه همسان شده باشیم. یکی شده باشیم. از این میترسیم. از یکی شدن، مثل هم شدن، هم وزن شدن. از عدالت میترسیم. از عدالتی که به ضررمان باشد. می دانی می خواهم از همین فردا، فردا نه همین امروز اصلا همین ساعت به این فکر نکنم که اگر آمدی دنیا به نفعم نمی چرخد به این فکر کنم که اگر آمدی چه قدر خوب می شود. دعا نکنم که بیایی تا فلسطین را نجات دهی و فلان دختر بدبخت را و مرا و دیگری را! دعا کنم که بیایی فقط به خاطر خدا و دینش.نه به خاطر من ومنفعت هایم یا حالا مصلحت هایم. فقط به خاطر خدا و دینش. پس به خاطر منو گریه های ریا کارانه ی من نیا. به خاطر خدا بیا. ببخش اگر گاهی یادمان رفت بندگی کنیم. تو که امامتت یادت نمی رود و خدا ربوبیتش را همیشه به یاد دارد. اما در مقابل عظمت خدا هم خودت حقیری و هم آرزوهایت. خدایا امشب هرچه فکر کردم آرزویی به ذهنم نرسید که لایق عظمتت باشد. چون میدانم تو آن قدر بزرگی که... خدایا روحم را عظمت ببخش آن قدر عظیم که همه چیز را در خود جای دهد. آرزویم این است آدمم کن. بچه که بودم مادرم داستان زندگی انبیاء را برایم می خواند. وقتی داشت داستان زندگی پیامبر(ص) را می خواند، من از او پرسیدم: مادر، چرا با وجود این که پیامبر خیلی خوب بود؛ اما این همه به او ظلم کردند. مادرم زیر لب گفت: دخترکم، همیشه حق مظلوم است. من آن روز ها نفهمیدم چرا حق مظلوم است. بعدها یکبار توی مدرسه به خاطر گناهی که نکرده بودم،سخت تنبیهم کردند. و مادرم آن روز هم گفت: همیشه حق مظلوم است و من بازهم نفهمیدم چرا حق مظلوم است. و اما دیشب چه قدر حق مظلوم بود. احمدی نژاد با وجود این که زیبا صحبت کرد اما توی تلویزیون این عمو عزت.... هم چه قدر مظلوم بود. مادرم دیشب باز گفت: همیشه حق مظلوم است. و من نمی فهمم، چرا همیشه حق مظلوم است؟؟ چرا؟ امام جان خدایت رحمت کناد. نیستی که ببینی چه طور ارزش هایت را با سوء استفاده از نامت لگد مال می کنند. می دانم که از ما بیناتری پس ببین همیشه حق مظلوم است. خرداد ماه عجیبی است همیشه آبستن حوادث بوده است. چه حادثه ای مهم تر از تولد منو بابا؟! و البته تولد فاطمه و مامان که آن ها هم خردادی اند. همیشه این شعر امام را خیلی دوست داشتم: سال ها می گذرد حادثه ها می آید انتظار فرج ازنیمه ی خرداد کشم راستی فقدان آیت الله بهجت هم واقعا ضایعه ی بزرگی برای کشورمان است. و دیروز هم که ۳ خرداد بود و آزاد سازی خرم شهر. وفات امام و انتخابات و هزاران حادثه ی ریز و درشت دیگر در این روزها روی داده است و می دهد. دیروز داشتم کتاب زیبای "دا" را می خواندم. برای یک لحظه دلم برای جنگی که هیچ وقت ندیدم تنگ شد. یاد این حرف زیبای شهید چمران افتادم: ای جنگ ای مرز میان مرد و نامرد. گر مرد رهی دوباره برگرد. واقعا خرداد همیشه آبستن حوادث است.
| Design By : Night Skin |

